خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





خدایا کفر نمیگویم پس چه گویم

    خدایا کفر نمیگویم،

    پریشانم،

    چه میخواهی تو از جانم؟!

    مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی.


    خداوندا!

    اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

    لباس فقر پوشی

    غرورت را برای تکه نانی

    به زیر پای نامردان بیاندازی

    و شب آهسته و خسته

    تهی دست و زبان بسته

    به سوی خانه باز آیی

    زمین و آسمان را کفر میگویی

    نمیگویی؟!


    خداوندا!

    اگر در روز گرما خیز تابستان

    تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

    لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

    و قدری آن طرفتر

    عمارتهای مرمرین بینی

    و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد

    زمین و آسمان را کفر میگویی

    نمیگویی؟!


    خداوندا!

    اگر روزی بشر گردی

    ز حال بندگانت با خبر گردی

    پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.


    خداوندا تو مسئولی.

    خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

    در این دنیا چه دشوار است،

    چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

    دکتر شریعتی


    این مطلب تا کنون 11 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : خداوندا ,میگویینمیگویی؟ خداوندا ,
    خدایا کفر نمیگویم پس چه گویم

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده

تگ های برتر